Check & Save & Download Instagram user photos and videos.List Most Popular Hashtags and Users. Recent Popular medias and share them ImgToon
  1. Homepage
  2. @dream.story7
 (@dream.story7) Instagram Profile Photo dream.story7

Bio رویایت را بنویس شاید روزی خاطره شد. . . . اینجا جاییست برای نوشتن خواب ها و رویا هایی که دیده ایم. تا فراموش نشوند.

Profile Url

Suggested users for Instagram Profile "@dream.story7"

dream.story7 Instagram photos and videos

List of Instagram medias taken by @dream.story7

Advertisement

image by @dream.story7 with caption : "ایران بودم. اومده بودم سر کار. ولی بعد از ظهر. هامد خسته و کمی عصبی از اینکه نتونسته یه پرونده عجله ای رو به سرانجام برس"- 1870448773928752045
Report Download 3 3

ایران بودم. اومده بودم سر کار. ولی بعد از ظهر. هامد خسته و کمی عصبی از اینکه نتونسته یه پرونده عجله ای رو به سرانجام برسونه، داشت وسایلش رو جمع می‌کرد که بره. از اینکه من رو دید خوشحال شد. ولی بیشتر بخاطر اینکه میدونست میتونه اون پرونده عجله ای رو بده به من تا کاراش رو بکنم. از همه خداحافظی کرد و رفت. قبل از رفتن پرونده رو گذاشته بود رو میزم. فضای اتاق کاملا با فضایی که من می‌شناختم فرق می‌کرد. اونقدر که یکی دوتا (شاید هم بیشتر) افراد دیگه اضافه شده بودند که من اصلا تاحالا ندیده بودمشون. به نظر میومد پیش ما کار می‌کنند. پرونده عجله ای رو برداشتم که ببینم مشکلش چیه. پرونده مربوط بود به ثبت سفارش یکی از دستگاه های شرکت صمد. مشکلش هم این بود که بخاطر ناقص بودن مدارک، اطلاعات کافی برای ثبت سفارش وجود نداشت. و از اون مهمتر حتما باید تا پایان روز به دست بانک می‌رسید وگرنه منتفی میشد. ولی هوا تاریک شده بود. و من رغبتی و بهتر بگم اهمیتی نمی‌دادم که عجله ای هست. شاید پیش خودم میگفتم "الان که دیگه زمان گذشته، چه فرقی میکنه " رئیس اومد و من نواقص رو ازش پرسیدم. نمی‌دونست. مثل همیشه گفت زنگ بزن به شرکت و ازشون بپرس. شرکت جواب نداد. در آخر نمیدونم پرونده به کجا رسید. ولی یادمه که حتی رئیس هم خیلی براش مهم نبود. بعدا فهمیدم این همه اصرار و عجله برای این بوده که دستگاه مورد نظر برای یا به سفارش آیت الله نوری همدانی بوده.... تو تمام این اتفاقات تو در حوالی ماجرا بودی و نظاره گر من... ولی نه من و نه تو تعجبی نکردیم از حضور من در محیط کار.. و انگار همه چیز عادی بود. پرده دوم: ظاهرا قرار بود مراسمی برگزار بشه در نمازخانه. وارد اداره شدم. همه چیز عوض شده بود. ورودی و محیط لابی. انگار یک ساختمان دیگر شده بود. ورودی نمازخانه که دیگر هیچ. به طور کلی و با تغییرات بسیار گسترده عوض شده بود. معماری ورودی، دیوار ها، وسایل موجود، فرش ها، تزئینات دیوار ها و و و همه و همه تغییر کرده بود. این نکته رو هم بگم که ورودی خانم ها در طبقه پایین تعبیه شده بود. به صورتی که دو ردیف پله، با عرض وسیع، یکی در طرف راست و یکی در طرف چپ به پایین میرفت و به محل خانم ها می‌رسید. و پایین تر هم سرویس های بهداشتی. باورنکردنی بود این همه تغییر و هزینه. وارد قسمت آقایان شدم. یک سالن نسبتا بزرگ و البته تاریک و دلگرفته جلوی چشمم بود. حتی آدم ها هم عوض شده بودند. کسی رو نمی‌شناختم ولی احساس غربت هم نمیکردم... . . "ادامه در کامنت ها"

Advertisement

image by @dream.story7 with caption : "میخواستم برم یه فیلم ببینم. دم در سینما بودم. جو و جمعیت یه جورایی عجله و دلهره داشتند. به جز سینما چیزای دیگه هم بود. ن"- 1847657086666766356
Report Download 4 10

میخواستم برم یه فیلم ببینم. دم در سینما بودم. جو و جمعیت یه جورایی عجله و دلهره داشتند. به جز سینما چیزای دیگه هم بود. نمیدونم چی. فکر می‌کنم یه چیزایی مثل مواد غذایی می‌دادند. یه جورایی مثل سهمیه بندی. آدم ها دنبال ثبت نام بودند. کسی خیلی دنبال دیدن فیلم نبود. به جز من. قبل از اینکه وارد سالن سینما بشم، دنبال یه تیکه کاغذ سفید میگشتم. آخر سر یه دفترچه تبلیغاتی که گوشه دیوار افتاده بود رو پیدا کردم. خیلی عجله داشتم و باید زودتر میرفتم. حضور آدم های دور و بر و همهمه ای که دم در سالن بود کار رو سخت کرده بود. دفترچه تبلیغاتی رو تند تند ورق زدم. بالاخره گوشه یکی از صفحات یکم جای خالی پیدا کردم. نمیخواستم کسی ببینه چی مینویسم. ولی انگار می‌دیدند. جوری که کسی نبینه دستم رو گرفتم کنار صفحه و شروع کردم به نوشتن: "خیلی دوست دارم. خیلی. " پشت صفحه هم نوشتم : "کاش دل تو هم مثل من، من رو میخواست. " کاغذ رو به صورت کج و معوج پاره و از دفترچه جدا کردم. گذاشتم تو جیبم تا وقتی کوچکترین فرصتی شد بندازمش یه جایی مثل توی صندوق. که شاید یه جایی یه وقت به دستت برسه... . . تاریخ: بی زمان. .